سلام ؛سال نو مبارک

قفس کوچک دلتنگی من دنیا شد

هر چه غم بود در این سینه ی کوچک جا شد

لحظه ای من به نگاه تو پناه آوردم

پلک بر هم زدم و صورت تو پیدا شد

زندگی فاصله ی مستی و هشیاری بود

پیک ها خالی و دنیای خدا زیبا شد

چیزی از فلسفه ی سیب نمیدانستم

گفتم آدم بشود دخترکم حوا شد

در کلافی که تو پیچیدی و من بافتمش

گره ای بود زمان رفت و به سرعت وا شد

...

عشق تاوان گناهی است که باور کردم

باید این باشد و آن جمع نباید ها شد


کلاه

کلاه از سر من ...اما سرت سلامت و خوش باشی

سپرده ام دل و دریا را به حوض کوچک نقاشی

شکوه یک شب بارانی نشسته در ته چشمانم

شهاب می شوی و دیگر نمک به زخم نمی پاشی

نه اسب مانده برای من ،نه اصل حادثه یادم هست

زمین به دور خودش چرخید تا بیافتم و تو پاشی

تو را که خاطره ات گم بود میان این همه زیبایی

کنار چاه قسم خوردم عزیز مصرو زلیخاشی

نگاه کن به همین اطراف فصل ها اتفاق می افتند

...

 

اتفاق

گرفت فال و به من گفت که فراق افتاد

خیال کردم و یک روز اتفاق افتاد

شبیه دانه ی برفی سفید و سرگردان

هوای سرد به من خورد و در اجاق افتاد

به تخته های پر از مهره فکر می کردم

به آتشی که از آن شور و اشتیاق افتاد

کسی نشست کنارم دوباره طاس انداخت

نگفت جفت من است و ندید طاق افتاد

کسی نبود ،کسی که خیال می کردم

کسی که آمد و یک روز اتفاق افتاد

نشست پشت همین پنجره که میبینی

و باغ مثل من از چشم این اتاق افتاد


جنگ

باروت ها را بو کشیدم جای شب بوها

می ترسم از صیاد مثل بره آهوها

از لذت پرواز چیزی کم نخواهم کرد

تنها بدم می آید از کوچ پرستوها

کابوس من مردی که در باران و مه گم شد

مردیکه عابر بود دور از این هیاهو ها

رگهاش را خوردند ترکش ها و خالی شد-

دریاچه و مرد بلم ران رفت با قوها

از جنگ از خمپاره از تهدید بیزارم

از دیدن خون روی دست و صورت و موها...

تابوت های خالی و تابوت های پر

بر شانه های باد این گلها و گیسوها-

هرشب پریشان میشود هر شب پریشان تر

اما علاجش نیست دست نوش داروها

همراه

هرچند گاهی یاد  یک همراه می افتاد

از چاله کم کم داشت توی چاه می افتاد

دائم برای زنده ماندن دست و پا می زد

کوهی که کوچک می شد و از کاه می افتاد

روی خیالاتش اگر چه چنگ می انداخت

این برکه در دام زمین و ماه می افتاد

وقتی پیاده اسب ها را باز ،هی ،می کرد

از بام قلعه مات و تنها ،شاه می افتاد

می خواست شکل دیگری از زندگی باشد؟

دنبال آدم ها نباید راه می افتاد!