تبليغاتX
و خط زد آخر صفحه نوشت از اول...

و خط زد آخر صفحه نوشت از اول...

مهری مهرمنش

سلام دوستان خوب و مهربانم

از همتون ممنونم که همراهم بودین و به جبران این همه لطف از خدا می خوام دلتون همیشه شاد و لبتون  خندون باشه.

 

این شعر رو به همه ی اونایی تقدیم می کنم که احساس مادرانه تو وجودشون لبریزه

 

می خواست تا در خیالش بال کبوتر بسازد

مثل هوا تازه باشد او را معطر بسازد

پروانه ها را خبر کرد دور و بر او بچرخند

وقتش رسیده که چیزی از عشق بهتر بسازد

برداشت تکه گلی را باران گرفت و به خود گفت

حالا چه بهتر که او را با دیده ی تر بسازد

با خود تصور نمی کرد خشت و گل نرم او را

فرصت نشد تا برایش یک قلب دیگر بسازد

دریا که نه !آسمان نه!یک کوه آتشفشان شد

تا شعله ی زندگی را در او مکرر بسازد

آرام آرام دنیا چرخید و هستی ورق خورد

تا اینکه او یک فرشته با نام مادر بسازد

 

 

 

روز مادر مبارککککککککککککککککککککککککککککککککککککککککک

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 10:18  توسط مهری مهرمنش  | 

سلام دوستای مهربونم

یه لحظه چشمتونو ببندین و از ته دل برام دعا کنید من این روز ها یه مشکل کوچیک دارم که .............

 

این بار هم من از تو می بازد بخندانم

لبخند هایم رنگ می خواهد بخندانم

اما اگر شاید نباید بود یا نابود

بد باش و با این فکر های بد بخندانم

آدم نبودم نیستم دیوانه ام یعنی

خوش میشوم با هر چه پیش آمد بخندانم

دیوار ها کوتاه سقف آسمان کوتاه

دنیا خودش را هم نمیفهمد بخندانم

شاید خدا رحمش گرفت و باز هم خندید

یا با تمسخر گفت ای مرتد بخندانم

اشکم سکوتم گریه ام چیزی به جز من نیست

حد می زنی من را ولی بی حد بخندانم

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 19:56  توسط مهری مهرمنش  | 

من با تو خوش،من با تو انگاري گرفتارم

ساده است ،خيلي ساده من مثل تو بيمارم

بيمار شايدنه! ولي حس ميكنم این را

بر شانه هايت سال هاي سال،آوارم

شب ها فقط كابوس و الكل ،دود بعد از دود

آتش زدم اين روز ها را مثل سيگارم

سيگار طعم تلخ لب هاي تو را مي داد

با شيطنت رد مي شد از پستوي افكارم

از يك هم آغوشي ميان راه بر گشتم

حال خوشي دارم از اين مستي كه ناچارم............

 -چون دست هايم سرد چون خيلي دلم سرد است

چون گفته اي بس كن برو ديگر نيازارم

....پك ميزنم اين لحظه را خيلي عميق آخر

دنياي مستي،راستي!!من دوستت دارم

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 11:22  توسط مهری مهرمنش  | 

کرم ابریشمم به نام سکوت

پیله ام را شکسته شاخه ی توت

هق هق ام بغض شد دلم ترکید

ناله ام مانده در گلوی فلوت

مرگ بازی گرفته روح مرا

می کشد بی جلال و بی جبروت

آی حوا!!گناه من که نبود

بیشتر از گناه در ملکوت؟؟؟

نیستم روی این زمین سیاه

من کجایم ؟کجای این برهوت

دست و پا میزنم صدا بشوم

مانده ام روی دست های سکوت

از همین نقطه می رسم به خودم

می روم تا فراتر از الموت

سرکشی می کنم به سبک خودم

من به پرواز می رسم نه سقوط

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 11:27  توسط مهری مهرمنش  | 

من کودکم در ذهن من بودن بزرگ است!!

دلتنگی از غم نیاسودن بزرگ است

بال تو را در دست می گیرم کبوتر

دستت برای بال های من بزرگ است

در من خیال پر گشودن هست اما

این آسمان این آبی روشن بزرگ است

یک کهکشان سیاره در ذهن من و توست

در من فقط منظومه ی مردن بزرگ است

خورشید را در من بسوزان شعله ور باش

روحی که آتش می زند حتما بزرگ است

حالا کبوتر پربزن دیوانگی کن!!!!!!!!!!!!

 من پر زدم مردم ولی بودن بزرگ است

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 7:49  توسط مهری مهرمنش  |